Die by my hand
I creep across the land
Killing first born man
پ.ن:عقل میگه کل قضیه معنی نمیده. البته به شرط اینکه اصلا به عنوان قضیه حسابش نکنی!
!The whole thing...it sucks
مثلا همین مرداد ۳-۸۲ اینها بود.یادت هست؟ نشسته بودیم آن بالا و گفتی بگو. خودت خواسته بودی و من گفتم و گفتم و گفتم و تو هی قرمز شدی و بنفش و سبز...
که گفتی بس است.نه. نگفتی. خودم ساکت شدم.بس ترسناک بودی آن موقع. دقیقا یک لحظه بعد از اینکه فکر کرده بودم چقدر بهم نزدیکیم فهمیدم خطرناکی.
حالا هی بیا بگو "اصلا هیچوقت سعی کردی؟"!
پ.ن:مناظره خودی
پ.ن۲(بیربط): شانس انقدر که تا در اتاقمو باز میکنه صدای نعره ی Alexi میره هوا!
Dear Son,
I think its so soon for you to understand me now, will talk about this later. See you there.
your God
p.s: Im not even sure if he was the one
p.s2: uphill...in the snow
+ اونو خفش کن میخوام بخوابم.اااااه!
از اون اول با هم حال میکردیم. نه اونقدرهام قضیه یه طرفه نبود.آره کاش نبود...
صدساله اینجا نشستی و داری داستان مردم رو مینویسی. حالا اون چمدون قهوه ای چرمی خاک خورده ات رو آوردی اینجا چیکار؟ داستان بنویسی؟ برای من؟
راست میگفت که همه چی داره کنترل میشه. اون زیاد به "این" اطمینان نداشت. دوستش داشت. اما ازش میترسید. میگفت اومدنشم دست ما نبوده. یکی یه روز میآد و میبرتش. اونوقت برای تو هم روشن میشه که همه چی یه داستان از قبل نوشته شده بوده...اینها رو زیاد بهم گفته بود.
رفتیم قایم شدیم که زیر سایه ات نباشیم.یه نفس عمیق کشید گفت زیاد به اینجا هم اعتماد نکن.
حالا بعد صدسال اومدی اینجا رو هم پیدا کردی. کاش برم و صداش کنم بیاد. بیاد و ببینه که نظریه هاش اینهمه سال درست بوده. ببینه چمدونت دستته.
کجا؟ بی خداحافظی میری؟وایسا تازه داشت سرصحبت باز میشد. بشین یکم دیگه از اون موقع ها بگم. هرچی باشه تو نبودی بدونی چه خبره...
-وقتش نرسیده!
+:|
پ.ن (بی ربط):"میهن وقتی دست به کشتن ملتش میزنه اسمش میشه دولت!"
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel,is just a freight trian coming your way
p.s: sights... I have
قبل از آن خدا برای حفظ آبرو هم که شده باید همه چیز را تعطیل کند.
پ.ن: مثلا اینجوری زودتر به آخرش نزدیک میشویم!
پ.ن۲: بی دین نیستیم.توهینی درکار نبود.شوخی هم نداریم.
مثلا رفیق چندین ساله...
عینکش را- که مرا یاد حداقل دوران سلطنت رضاشاه می اندازد- به عقب هل میدهد. شروع میکند به حرف زدن. جوری حرف میزند انگار نسبیت را برای بچه ی ۷ساله ای توضیح میدهد. آن حرکات عجیب دستانش هم فقط نشان از ۲۰.۳۰ سال زندگی با الکترون هاست.
استیلش هیچ چیز جز پدر ژپتوی پیر نمیتواند باشد! پدر همه چیز را به شوخی میگیرد. سعی میکند عصبانی نشان ندهد. احتمالا در تمام مدت زندگیش یک بار عصبانی شده و آن هم وقتی...
میگوید برویم. از پله ها بالا میرود. تازه متوجه عصایش میشوم. آرام آرام پله ها را بالا میرود. موهایش را میبینم. چیزی نمانده همگی سر گرد را ترک کنند!
دستانیش را - که اصلا هم نمیلرزند- به دیوار تکیه میدهد تا نفسی تازه کند.
میگوید" دخترم این رو بگیر" و جعبه ای از جیبش در میآورد.
دلم میخواهد فریاد بزنم "..."ـــــــــــــــاگر فقط مال من بود...!
پ.ن: اصلا سوال اساسیم شده:
"And here in the night as I feel the inferno,I stare at the dark thinking what is eternal"
پ.ن۲:(خصوصی) V0od0o نامی بود. میرفتم پیشش مرتب. چرا اونجارو ازم گرفتی؟ یادت هست که چقدر واسش زور زدم؟ چرا انقدر راحت همه چیزو میکَنی و میندازی دور؟ بی خبر.مثه همیشه ات...
لابد آدم نیستیم!
ببین! اونا این چراغارو خاموش میکنن.
من اگه چشامو باز بذارم و خوب نگاه کنم بعد یه مدتی عادت میکنم و تو این تاریکی هم میبینم.
اما اگه بخوام چشامو از ترس ببندم هردفعه که مجبور شم بازشون کنم عذاب میبینم.
من یه بار برای همیشه چشامو باز میکنم و تو همین تاریکی ای که تو ازش میترسی زندگی میکنم!!

