تبليغاتX
دست نوشته های Saturn
خواب بزرگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:41 توسط Saturn


عمر نويي ست احتمالا اين دو هفته ي باقي تا خرداد گرم ِگند. ديروز ميگفتم حالي كه دارم لابد همان افسردگي بعد از زايمان است و حالا مطمئنم اشتباه نكردم. كتابهايم به چشمم از دنياي ديگري اند كه خوانده نميشوند و فقط ميگذرند و اگر بخواهم دو خطي راجع بهشان بنويسم نميتوانم. يعني ورق زده ام به هواي پايان... و از اين كتاب دولت آبادي به آن يكي پر كشيده ام و هيچ كدام را هم هضم نكرده ام و نخوانده ام. حالي وهم دورم را گرفته و خودم را از اين نوشته ها باز نميشناسم؛ نه آن حيراني كه خوب باشد، كه نفهميدن باشد و نديدن و درماندگي. ن. ديروز حالم را پرسيد و گفتم درمانده ام. ميگفت درماندگي خوب است. اصلا آدم بايد گاهي درمانده باشد. من ديگر نميخواهم درمانده بمانم. بس است همين كه از سر گذراندم و اين درماندگي كه برم فرو ريخت. حالا بايد آرام آرام به روال عاديم برگردم. همه بايد به روال عاديشان برگردند. دو هفته... فقط براي دو هفته، يا يك ماه... و بعد از آن زندگي يا شروع ميشود يا تمام... من حتي در نظر نميتوانم بياورم آن چنان پاياني را، و بسيار نزديك است. چه بسا چنين اتفاقي هم بيفتد... چه غم انگيز...

پياده روي طولاني ديروز و كوه و نماي تاريك شهر برم گرداند. عرق داغ كه بر پوست صورتم نشسته بود حسابي ميسوزاندم و من گريه داشتم و گريه نميكردم. به پهناي صورتم ميخنديدم. چه اشتباهي... اگر يك دم همان بالا گريسته بودم وضعي بهتر از اين داشتم. و بعد در همان گرما سرازير شديم پايين، دو تايي، زير صداي آب و عذاب وجدان و خيسي آب بلند شده از كنار آبشار و درد كف پا. خوب يعني اين. خوب يعني راه رفتن بي پايان و داغ شدن تا دم دمهاي غروب و بعد رسيدن باد خنك به تمام لايه هاي پوست. چهره ي غروب در نظرم هماني ست كه در كوير ديده ام، خشك و رنگارنگ، بادي از پسش و رگبار...

نميدانم همه ي اينها يعني بالاخره رها شده ام يا نه. صبح از جا پا شدم و حافظ  را برداشتم به تفألي و گفت "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند" و شاهدش هم "دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند"... پس حتما بايد رها شده باشم. اما از قبل تر هم با خودم عهد كردم به حال "لب سرچشمه اي و طرف جويي/ نم اشكي و با خود گفتگويي" كه رسيدم شاكر باشم، بيش از هميشه... نشده ام و نرسيده ام و نميدانم اين رهايي چقدرش وهم است.

اصلا شعر تماما وهم است.

دلم ميخواهد شعرهايم را با خودم به همان غروبي ببرم كه در نظرم مي آيد و بالاخره آن بيت را ميان ماليخولياي حافظي تجربه كنم. دلم تجربه ميخواهد، از هر نوع و هركدام به آن شرط كه درش آرامش باشد. دلم آرامشي ميخواهد بعد از اين واهمه ي بردن و نبردن و ترس از آينده.

ديروز قبل از رفتن گفتم خدايا كمكم كن.

و بعد از بيرون آمدن.

و حينش حتي.

و بالاي كوه.

 

حالا ميخواهم به آن عمر نوي دو هفته اي ام بپردازم. به درس ها كه بايد خواند؛ كارها كه بايد كرد، به شب هاي تا ساعت نه ماندن، به آرزوها... به ليست بلند بالاي چيزهايي كه دوست دارم انديشيدن، كاري كه مدت هاست نكردم و از سر ميخواهم بگيرم.

میخواهم خلال اين گرماگرم و گنداب ِ نزديك خردادي ديوانه باشم و قهقهه بزنم مدام و فوق العاده باشم؛ كم نياورم.

بعد آن زندگي خواه شروع شود، خواه تمام...


پ.ن: گذاشتمش اینجا تا عینی شود و وفای عهد کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 19:39 توسط Saturn


خواب دیده ام نصف موهایم سفید شده؛ چهره ام جوان است و اصلا ناراحت و مشوش نیستم.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:25 توسط Saturn |


من مدت هاست گريه ميكنم. يا بگويم مدت هاست "فقط" گريه ميكنم و يادم نميماند ميان وعده هايم را از كدام سوي اتاق به كدام سو ميروم، يا مدرسه چطور ميگذرد، يا ادبيات ميخوانم يا نه... يادم ميماند كه باز هم گريه كرده ام. شوري لزجي همه صورتم را ميپيمايد و ميسوزاند و پايين ميرود. بعد اين قطره ها منفصل از هم مي آيند اما آنقدر زياد كه كل روز را پر كنند و ميبيني كمتر وقتي داشته اي تا كتابي بخواني، فيلمي ببيني، چيزي بنويسي يا لااقل آهنگي گوش كني. و بيرون رفتن يك آرمان مطلق دست نيافتني ست. خوشي دست نيافتني ست و همه گردش ها به طرز غمناكي آخرشان به همان گريه ختم ميشوند. انگار بنا باشد هميشه گريه كني؛ انگار گماشته باشندت به گريه،‌ پنجاه سال، صد سال...همه عمرت، هر چقدر كه هستي.


پ.ن: مضمون تمام یادداشت های یک ماه گذشته... یک روز به خودم آمدم و دیدم که خسته شده ام. نه که چیزی حل شده باشد، فقط من خسته شدم و همه چیز را رها کردم.

از خودم اینطور شرمنده ام...

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:59 توسط Saturn


مه و ستاره درد من میدانند

که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو

تو ای...پری کجای...که رخ نمینمایی

از آن...بهشت پنهان...دری نمیگشایی


پ.ن: و تاکیدش بر تلفظ "چشمه" به عنوان مهمترین عنصر شعر...

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:21 توسط Saturn


دارم نيمه شب آخرهاي اسفنديم رو ميگذرونم و عيش هاي آخر ساليم شجريان و نوشتنه.

روي تو چون ديده دل،بهتر ز ليلي...

حافظم رو يه كم ديگه باز ميكنم كه دوباره شروع كنم تو اين عيدي از كهنگي درآم.

شعر رهايي ست...

آزادي...

يادم ميفته به اون عشقي كه تو خط خط هاي حافظ پيدا ميكردم براي خودم.

يه مدتي تمام علاقه‌م دود شده بود و هيچي ازش نمونده بود. نه كتابي، نه شعري.

حالا كه عيد شده باز يه شوقي تو وجودم هست كه باعث ميشه به دوست‌داشته هام بپردازم. با علاقه ي دوچندان. راضي ام از خودم كه به اين سادگي سر حال ميام. از اينكه رنگ و بوي عيد و سبزه هايي كه اين گل فروشي كناري گذاشته، زنده م ميكنه. فردا ميرم گلخونه كه چند تا گلدون بگيرم و بذارم كنار اين فلفل كه از فصل داره ميفته و برگهاش ميریزه، تا ارديبهشت دوباره گل بده.

هميشه عاشق گل بودم. دلم ميخواسته باغبون شم. يه آقاي باغبوني داشتيم اون خونه‌مون. تو بچگي هام نقش مهمي داشت. ميومد به پارك روبه روي خونه ميرسيد. آب ميداد. بعدنا كه اين فواره هاي وسط‌ چمني مد شد، با قيچي ميومد شمشادها رو كوتاه ميكرد. بهشون ميرسيد. من يادمه آقاي باغبون خيلي پير بود. قدش كوتاه بود. لباس سبز ميپوشيد و آدم منظمي بود. يه موقع هاي خاصي پيداش ميشد. يه وقتي ديدم دو تا شده‌ن و آقاي باغبونم از نظم افتاده. فكر كنم ديگه سنش زياد شده بود اما بازم ميومد. ديگه دلم نخواست باغبون بشم و علاقه ي به زبون نيوردم رو همونطوري دفن كردم.

حالا بهارها كه ميشه دوباره هوس باغبوني ميزنه به سرم. فكر ميكنم گلها رو بايد جمع كنم و بچينم كنار خودم و بهشون برسم. با اين پارچ پلاستيكي مدرج آبشون بدم، با اون ناخونگير كوچيكه برگهاي اضافه‌شون رو بچينم، زيرگلدوني‌شون رو بشورم. ولي زمستون كه مياد و برگهاشون ميريزه، يا سبز-زرد ميشه، خجالتزده خودم رو ازشون قايم ميكنم. حتي ديگه رغبت نميكنم آبشون بدم. صبح ها كه از خواب پاميشم، تند و بي ملاحظه آب ميريزم پاشون كه يعني من حواسم هست بهتون و دست‌پاچه لباس ميپوشم ميرم مدرسه.

نزدیک بهار شده دوباره براي خودم برنامه ي گلخونه چيدم و كتابهاي تو ليستم رو سوار كردم رو هم، روي شوفاژ اتاق كه تند تند بخونم و حافظم رو از رو شوفاژ برداشتم، گذاشتم كنار دستم كه هر‌دمي بشه.

كودكي كه منم،‌به يه سال نو شدن زنده ميشم...


پ.ن:يه بار گفته بودم عاميانه نوشتن و گفتن خسته م ميكنه، چون ارضا نميشه تنوع طلبي نوشتنم. يعني احساس ميكنم راه حل سخيفيه براي رسيدن به تنوع. ولي اينطور نيست. سخيف نيست، هرچند با اوضاع و احوال من جور در‌نمياد. گاهي ميطلبه كه من هم شكسته بنويسم و از رقص بي چون ِ واژه هام كه آزاد از ذهنم بيرون ميزنند، لذت ببرم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:0 توسط Saturn |


فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 23:34 توسط Saturn


چنين غمگين و هاياهاي

كدامين سوگ ميگرياندت اي ابر شبگيران اسفندي؟

اگر دوريم اگر نزديك

بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك.

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 23:50 توسط Saturn


ميگويد كجا ميروم و جوابم "هر جاي نه چندان نزديكي كه سر راه به آن برسم" و ميپرسم همان و جواب ميدهد همان.

راه ميفتم و كسي از همراهانش همراهم ميشود. به مترو كه ميرسيم يك راه ايرانشهر است و تئاتر بيخيالي، راه ديگر خانه و ديوانگي. دورترين راه به خانه را انتخاب ميكنم. هم‌پايم خسته ميشود. چند بار پيشنهاد ميدهد جايي پيدا كنيم و بنشينيم و من سكوي سنگي كوتاه جلوي خانه ها را نشانش ميدهم و پاهام زار ميزنند.

پشت در خانه "واميروم". هنوز دلم براي خانه كه هيچ، اتاقم هم تنگ نشده. زنگ كه ميزنم، از حس ديدن دوباره ي خانه چندشم ميشود. روشن كردن چراغ راهروي دم در...در‌آوردن كفشها...پاگذاشتن روي زمين خانه...

ش. روي مبل لم داده. عصباني ترين حالتم به چهره ام ميماسد و يك "كه چي؟!" از سر تا پايم سُر ميخورد و من هم روي مبل ميفتم. انگار هزار‌ساله‌راه طي كرده باشم، خسته ام...

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 23:37 توسط Saturn |


كار از كار گذشت و همه مان رو به تغزل آورديم...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:41 توسط Saturn